
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود
سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها
دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خدایا
یادت میاد همیشه به همراه راز و نیازم میگفتم
خدایا
کاری نکن حسرت بکشم
کاری نکن ناراحت بشم
کاری نکن تا که در انتظار کسی باشم
کاری نکن تا اشک بریزم
خدایا
آخه چرا عاشقم کردی
تا همه اینها را یک جا بکشم

شبي از پشت يك تنهائي غمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
آري مي دانستم و مي دانم ، اين باغ قشنگ رويايي
شايد ، شايد تو را براي مدتي از من جدا سازد
ولي باز هم دعا كردم دعا كردم . . . 
آن گه از پنجره كوچك قلبم با تو حرف زدم
و از پشت ديوار دلتنگي
با قايق غمهايم
در رودخانه اشكهايم
تا انتهاي ظلمت پارو زدم
ولي باز هم دعا كردم دعا كردم . . .
ناگه
تصوير زيبايت را جلو خود يافتم
و با شتاب اشكهايم را پاك كردم
و به آينده روشني نگريستم كه در انتظارمان خواهد بود
آري اين بار از ته دل براي خوشبخت شدنمان دعا كردم دعا كردم . . .





گر دست هاى سبز تو مرا يارى كند
همچون درخت عاطفه بارى كند مرا
خواهم كه با خزان زمانه پنجه افكنم
گـــــــر مهربانى تو بهارى كند مرا
دوستت دارم مادر

درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا
کن ووارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!کلبه ی غریبی ام را پیدا ک
کناربید مجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام! درکلبه را
باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن!
مرا می یابی
دل تنگم ، دل تنگ ... مينويسم براي تو و با تو اما با غربتي که در تمامي وجودم موج ميزند .
امواج سهمگين بيتابيم ، ديوانه وار و گاه مجنون وار بر پيکره قلبم سر ميکوبند ... آنها
نميدانند که پيکره ناتوان من تاب اين همه بيتابي و بي قراري را ندارد ... آنها نميدانند
که وجود ليلي وار من هر شب و هر سحر بدون درنگ و آسودگي تمام دشت ها و
صحرا ها را به دنبال آن نگاه هميشه آشنا يت ميدود و تنها چيزي که حاصل اين جست
و جوست عکسيت از تو در تمامي ذهن و روح و جانم ... امشب هم مثل همه شبهاي
بي تو بودن بيقرار با تو بودن هستم ... آري بيقرارم ... بي قرارتر از هميشه و عاشق
تر از هر لحظه
کاش زودتر باز آيي ، اي عزيزتر از جان و تنم 

God speaks to us in the midst
Of our suffering
خدا در رنجي که ميکشيم با ما سخن ميگويد

سلام
سلام ای شیرین تنها
سلام به تو ای گلشن اینه ها و سلامی به گرمی آفتاب جهان افروزبا روشنایی مهتاب و سلامی
به زیبایی اشکارهای بلند و سلامی به زیبایی لطافت گلهای بهاری اری گل بنفش قشنگ من
تو
را دوست درام این سخن را از ته دلم و با کمال صمیمیت به تو می گوییم. بخدا قسم که تو را
حقیقی دوست دارم ای تک ستاره اسمان اولین روزی که تو را دیدمو با اولین نگاهی که مشاهده
کردم در بدن عشقت اسیر شدم و خود را مانند یک پرنده پر شکسته ای ان هنگام احساس
کردم.
بدان که فقط به وسیله عشق و محبت تو می توانم سلامت باشم.

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
هر کو شراب عشق نخوردیست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست
در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست
صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست
گر دوست واقفست که بر من چه میرود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست
بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست
ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست
سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست
چند زمانی است كه آرزو را تنپوش قلب و ذهن خويش كرده ای
آيا تا كنون به بستر ذهن فكر كرده ای ؟
و تا كنون انديشيده ای كه رسالت انسانی « من » چيست ؟
برای دستيابی به وارستگی بايد عاشق بود ، عاشق خويشتن !
نه عاشق خویشتنی به خواسته درون نگری !
تكبر نه خودبینی و خودپروری نه
بايد ارج نهيم به « خويشتن » .
پله های صعود به شادی همان درجات رسيدن به خداوند مطلق روح و جان است
خدا را درك كنيم. خدا را قرائت نمی شود كرد. خدا ديدنيست !
خدا نزديكترين حس بشری به « خويشتن » است
« زمان » واژه تكرار ناپذير هستي را ارج بنهيم !
تمام زندگی تجربه است در بستر سيال زندگي غوطه ور شويم تا
آتش هوسهای ويرانگر پليدی ذهن را امواج رودخانه مهربان
تعديل كنند به گل نرگس كنار رودخانه احترامی زياد ميگذارم !
زيرا كه مرا به ياد نارسيس می اندازد همانی كه « خويشتن» را شناخت و واله شد !
درقفس هم می توان گل نرگس روياند عاشق بايد بود شكرگذار بايد بود
خدا را بايد باور داشت.
آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای
دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.
مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای
و آهی از دل نکشيده ای؟؟
به راستی چند بار از سر کوچه يا خيابانی گذر کرده ای
و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟
چند بار در نيمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال روياهايت ،
لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟
عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انسانی را که
قلبی در سينه داشته باشد، يارای گذر دوران زندگانی نيست.
دردی است که زيبايی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق ديد و نوای اميد
بخشش را در تپش قلب او شنيد..
عاشقی زيباست.همچون لحظه ی ديدار،عاشقی زيباست.....
و عاشقی بس زيباست.

|
| |
|
داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟ اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!! گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟ يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که: عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است.... راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟ پس تو هم مانند من عاشقی..... نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!! آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟....... نه.........مگر نه؟؟؟ ديدی پس تو هم عاشقی مانند من....... مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟ آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟ پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟ دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟ نه ؟ ؟ ؟ آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟ دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!! |

در این چهار دیواری ِ سرد ،
به غیر از برفک چیزی نیست!
همین که انگار چیزی نیست ،
همین که تیغ تیزی نیست!
زیر لب ترک ِ عادت دود می کنم !
و تو زیر لب با گوش هایم می رقصی !
می بُرم از رگهایم ،
عادت ِ عبور ِ خون را !
موهایم را پر وسوسه ،
در لابه لای انگشتانت می چرخانم !
آنگاه که دنیا در میان ِ دستانت جای می گیرد ...
نگاهت را غلاف کن !
در این چهار دیواری که چیزی نیست !
حتی اگر خدا هم ،
جانم را بخواهد !
باز هم تیغ تیزی نیست ...
کانال این تلویزیون را عوض کن !
من به دنبال تو هستم !
در این چهار دیواری ِ سرد ،
به غیر از برفک چیزی نیست ...
رو در روی آینه می ایستم !
پشت گوش خود را می بینم ،
اما تو را هرگز...!!!
يـادتـه يـه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني بـرو زيـر بـارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگــه بــارون نبود چـي ؟ گفتي : اگـه چشماي قشنگ تـو بـبـاره آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم. وقتي آسمون چشمام خواست ببــاره تنهام نـزار. گفتي بــه چشم ... حالا امروز من دارم گـريـه مي کنـم اما آسمون نمي بـاره ... تــو هم اون دور دورا ايستادي و بهم نگاه میکنی ...
تو با یک جرعه از دریای یادت
میــان بــاغ قـلبـــم جــا گــرفتــی
تـو بــا یک انـعکـاس نقره ای رنگ
مــجـال نـــازو از رعنـــا گـرفتــی
توچون یک هدیه فیروزه ای رنگ
مــرا بـــر قـــایــق رویـــا نشـانــدی
وبـا یک لطف , یک لبخند ساده
مـرا بـه سرزمین عشق خوانـدی
تــو دیــوار میـان قـلبـهــا را
بــه رســم آسمـانی ها شـکستــی
وچون حسی غریب وواژه ای سرخ
میــــان دفــتــــر روحـــم نــشـستــی
تودریایی ترین ترسیم یک موج
تـــو تــنـها جــادهء دل تــا خـدایی
تــو مثــل شـوق یک کـودک لـطیفـی
تــو مثــل عطر یک گــلدان رهـایــی
تو مثـل نغمهء موزون باران
بــه روی اطلسـی هـا نـازنینــی
وتــا وقتی که روحم مال اینجاست
بـه روی صفحـهء دل مـی شینـی
از دست تو نيست دل من از گريه پره
مث تو طاقت نداره واسه تو هردو مي باره
ديگه اشكاي من طاقت مونـدن نـدارن
نباشي بي توبازميميرن ميريزن بي توهردم مي بارن
تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه گرم عاشق بودني
يه ستاره داره چشمك ميزنه از آسمون
داره دلمو مي بره بـه يـه جاي بي نام و نشون
اون ستاره همون چشماي تويه تو آسمون
داره پــرپــر ميــزنـــه دلـــم واســه ديــــدن اون
تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه گرم عاشق بودني

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره !!
به کسي توجه نمي کنه ،
از کسي خجالت نمي کشه ،
مي باره و مي باره ،
اينقد مي باره تا که دلش وا شه ، آبي شه ، آفتابي شه !!
کاش . . . کاش مي شد مثل آسمون بود .
کاش مي شد وقتي دلت گرفته ، اونقدر بباري تا بلاخره آفتابي شي ؛
بعدشم انگار نه انگار که بارشي بود ؛
انگار نه انگار که غمي بوده . . .
همه چیز فراموشت شه
نمي دانم درنگاه زيبايت چه نهفته است كه اينگونه
مرا ديوانه خودخودكرده اي
نمي دانم درطلوع زيباي لبخندت چه رازي است كه
مرا شيفته خود كرده اي
نمي دانم درچشمانت چه نشانه اي است كه
مرا وادارميكند كه دوستت بدارم
نمي دانم درسخن هاي با معنايت چه حكايتي است كه
مرا اسيرخودكرده اي
نمي دانم چه چيزي درافكارت مي گذردكه
عقل وانديشه ام ازآن عاجزاست
فقط ميدانم
باتمام وجوددوستت دارم و خواهم داشت.
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
دو تا قلب و دو تا لبخند دو تا عشق و دو تا دلبند
دو تا مهر و دو تا احساس دو تا باغبون گل ياس
دو تا رمز عشق ما بود اون دو تايي كه زياد بود
اما انگار اون دو تا ها بند دست پست باد بود
دو تا رو تنها گذااشتي كندي هر چي رو كه كاشتي
واسه رمز دو تاي عشق حرمتي كه جا نذاشتي
چقدر با تو گريه كردم چقده گفتم كه خسته ام
چقده گفتم بهارم پاي عهدمون نشستم
نمنم بارون چشمام هم ميخوندي هم ميديدي
ناله هاي زخم عشقو نه دونستي نه شنيدي
مهربون عاشقي تنها گفتن دوستت دارم نيست